گاهی فقط میخواهی بروی و بروی و بروی،
ردِ پاهایت بر کویر مانده،هیچ نشانی از تو نباشد
عبور کنی و نمانی در لحظاتی که لحظه نیست
گویی حصاری دور گردنت پیچیده ،به گل پیچی می ماند
ناگاه رها میشوی،آزادانه بدون هیچ هراسی،دل به جاده می زنی
در کویر خیال،و هیچ نیست جز سکوت،جز حضور ،جز نفس،جز خودت و خودش
کاش در فراسوی زمان،در فراسوی زمین،جایی بود که یک دلِ سیر نگاه،یک دل سیر حضور،یک دل سیر تنهایی سرشار از عشق و نگاه بهمان هدیه می داد!
دلم پرواز میخواهد
دلم چمدان سهراب را می خواهد،چمدانی که به اندازه ی پیراهن تنهایی جا دارد!
و جاده ای رو به آن وسعت بی واژه
که بروم،برسم و در او محو شوم
کاش امشب بروم
کاش

زینب جوادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز