وارد  کویر شده بودم

حیران در سکوتِ بیابان

هیچ جنبنده ای نبود

تا چشم کار میکرد کویر بود و بیابان

گویی حیات متوقف بود

و خفقان جاری

من در عجبِ اینکه ،در این نقطه از مسیر،شاهد مرگ بودم.

کویر همواره برایم حیرت آور است و عجیب

تصویری رنگ باخته و متروک از بیابانی لم یزرع.

در آن سکوت،پیامهایی برایم خلق میشد،

پیامهایی از صعب العبوری مسیر و سختی راه ،راهی بدون هیچ امکانات

شاید معجزه،حیاتِ در کویر باشد

در این اندیشه ها بودم که

ناگاه چشمم به جمالش روشن شد

تک گل شقایق در این شوره زار

چشمانم برقی زد،و  مات  به شقایق ماند

مگر میشود در این بیابان بی آب و علف،تک و تنها،زنده ماند و رشد کرد!!!!

آخر چگونه ممکن است!!!

اشک از چشمانم جاری بود

از صبوری شقایق ،متعجب بودم

آخر ،چگونه تاب آورده!

سرشار از ظرافت،چقدر صبور است!

چه درسی به من میداد

درس صبوری و تاب آوری

با وجود این حجم از درد،در سکوتُ تنهایی ،مسیر رشد را ادامه داده بود.

با ایمان و توکل به معشوق،عاشقانه به سمت نور

حرکت کرده بود و اکنون …

بدون اینکه حرف بزنیم،در سکوت ،جملاتی ما بین مان رد و بدل میشد

او میگفت:

تاب بیاور ،تاب

تاب بیاور و در این تاب آوری با ثبات باش

مثل درختی که در پائیز لخت و عور شده و تمام هستی اش از او گرفته میشود.

تاب بیاور تا بهار تو هم برسد.

بگذار  پخته شوی

به خالق اعتماد کن

ایمان داشته باش و بدان،نقشه ی مسیر را شایسته ترین معمار طراحی کرده!

من عاشقانه منتظر ماندم،و باپرتو امیدی که در جانم روشن بود،از رنج ها گذر کردم،تا بدین جا رسیدم

 به قول مسعود فردمنش
“باید دل رو به دریا داد
خودش میبردت هرجا دلش خواست
به هرجا برد بدون ساحل همونجاست”

 بدان که آن روز خواهد آمد، روزی که ،قد برافراشته و ….

  آن روز بر خود میبالی

میبالی که  از میان سنگلاخ های زمین وجودت گذر کردی و به ثمر نشستی

میدانم که آن روز دور نیست

فقط اگرچشم امیدت به محبوب باشد

آتشکده ی وجودت همواره روشن به نور حق ،ای دوست

زینب جوادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز