چه لزومی دارد شب ها آدم به مشکلات و غم هایش فکر کند؟

نمیدانم چرا هر چه فکر منفی است در شب جمع میشود و به سراغ آدم می آید!
گاهی ،یک لحظه سکوت شب را با دنیایی عوض نمیکنم،اما گاهی شب حلقه میزند دور گردنم و میخواهد خفه ام کند
او می گفت ،باید بی سر شد،بی ذهن و بی فکر،
اما من نتوانستم این سر را خاموش کنم،هر روز پر از بلوا و آشوب میشود،فقط کافیست لحظه ای از خود غافل شوم تا داستانسرایی ها،برایم شروع کند،
امروز همش فکری آزارم‌میداد،پرخوری کردی زیاده روی کردی،چرا اینا گفتی ،چرا رفتی ،و خلاصه هزار و یک فوضولیه دیگه که اصلا ربطی به اون نداشت !!!!
همش در گوشم میخواند و کلافه ام کرده بود،هر چه بیرون میرفتم،هر چه سر خودم را بند میکردم،فایده ای نداشت،من در ناخوداگاهم مقاومت میکردم،و ذهن هم که از خدا خواسته ،دلیل و مدرک می اورد که تو طبق رژیم و برنامه هایت نمیروی و دوباره به وزن قبلی بر میگردی آزارم میداد، و دیوانه ام کرده بود
فقط کافیست برنامه ای برای خودم بریزم و نتوانم انجام دهم،تا مرز دیوانگی همراهی ام میکند،روضه ها میخواند ،و مغزم‌را تیلیت میکند!
چون خودآگاه نبودم و در لحظه زندگی نمیکردم،متوجه نمیشدم که باید یک دمت گرم،درست میگویی، به او بگویم تا رها یم کند،و آرام بگیرد
اینجوری بود که با درگیر شدن با افکار منفی ،کلا روزم خراب شد،

الان دارم درس های تحولم را مرور میکنم
“راههای مراقبت از ذهن و جلوگیری از آشوب و بلوایش،مقاومت نکردن در برابر منبر رفتن ذهن ،خودآگاه بودن،مراقبه و مراقبت داشتن،سکوت و سکوت و سکوت است،”
گاهی هم یک پیاده روی ساده،انگار یک تن بار مغز را زمین میگذارد،خلاصه که بدجوریه که افسارمون را دست این فکر بدیم،غل و زنجیرمون میکنه و در تاریکی نگهمون میداره،
از ما گفتن!

زینب جوادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز