دقت کردید که سادگی همیشه دلربا و جذاب بوده!

چیزهای ساده ،حال آدم را بد که نمیکنه هیچ،تازه روزِ آدم  را

هم میسازه!

 یادش بخیر، اون، خونه خشتی های قدیم،که بارون بهش میزد

و بوی  خوش ِکاهگلش محل را برمیداشت،چه صفایی داشت!

چقدر مستانه بود!چقدر

چقدر بی آلایشی و سادگی زیباست!

اون قدیم ها، زمستون که میشد یک چراغ علاالدین ساده بود

که تا میومد چایی دم بکشه ،همه ی خانواده دورش مینشستیم

ومیگفتیم و میخندیدیم ،چقدر خوب بود اون دوران،

در عین ساده گی و بدون هیچ تجملاتی چقدر خوش و سرحال بودیم!

شاید حال ما ایرونی ها را همین تجملات بهم ریخت،

سفره های پر زرق و برق و چند رنگ غذا و مهمونی های آنچنانی

،برعکس رنگارنگیش،حال دلمون را سیاه کرد،

دلم برای اون روزهای بی زرق و برق بدجوری تنگه،

دلم اون کرسی ها و اون چراغ علاالدین ها را میخواد

،دلم اون خونه های قدیمی و  خشتی، اون بوی خوشِ کاهگل را میخواد!

دلم رادیو و قصه ی روز جمعه ش را میخواد!

دلم یک دنیا بچگی میخواد!

یادش بخیر

صبح که میشد همسایه ها،اول صبح کوچه ها را آبُ جارو میکردند،

آدم همین که پاهاش را از در بیرون میگذاشت یک عالمه انرژی

مثبت

و حس خوب سراغش میومد،و دلش باز میشد

یادش بخیر دنیای ساده ی کودکی هاعجب دنیایی بود ،

شاید بهشت همان آدم ها و همان روزگاران بود،شاید.

امروز حال دلم از تجملات بدجور بد شده،

احساس میکنم هر چی میکشیم از دست این زرق و برقِ،

این خنده های زورزورکی و ظاهری،این مهمونی هایی که  دیگه

هیچ صفایی نداره،آدمهایی که قلب سبزشون را کینه و حسادت

و نفرت پر کرده،و چشم و همچشمی هایی که این چند سال

اخیر،عجیب شاهدش بودم!

چرا انقدر دور خودمون و شلوغ کردیم و دلامون را از همدیگه دور؟!چرا؟

الان توی خونه ها،همه چی گران قیمت و تجملاتی شده

یخچال ساید بای ساید،تلویزیونهای بزرگ و سینما خانواده،

فرشهای نخ فرنگ و تابلوفرشهای آن چنانی ، مبلمان و میزناهار

خوری و انواع لوستر و آباژور

ولی چه فایده؟وقتی توی خونه صفایی نداره!

چه فایده که حتی توی یک خونواده سر میز شام،هم ،دور هم

نیستیم،تلویزیون هم که دیگه کسی نگاه نمیکنه،حداقل ما نگاه

نمیکنیم،یک موبایل و یک عالمه آدمِ مجازی،که حسی بهم ندارند!

عین ارواح سرگردون،فقط هستیم،ولی کجا هستیم و حواسمون

کجاست کسی نمیدونه!

آخر هفته ها را هم با یک دور دور ساده(تازه اگه وضعمون خوب

باشه که نگران پول بنزین و اینا نباشیم )،میگذرونیم.

روزها و سالها داره میگذره و من اون صفا و صمیمیتها را دیگه ندیدم

این ژله های رنگ رنگی توی سفره ها،دسرها و بفرمایید شام ها،همه چیز را اَز ما گرفت!!!

عجیبه که مثل رنگین کمون سفره را قشنگ میچینیم،ولی سفره ی دلمون پر از غم وسیاهی شده!

خدایا کمکمون کن تجملات و دور بریزیم،کمک کن دوباره ساده و

صمیمی دور هم جمع بشیم

یک کلبه ی ساده،با یک چراغ نفتی و نم نم بارون مثل آب روی

آتیش این حال بد را میشوره و میبره!!!!

زینب جوادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز