و این انسان امروزی است که نفس کشیدن طبیعت را به فراموشی سپرد و از درک این همه زیبایی جا ماند!
خدا را در آسمان و ماه و ستاره هایش ندید ، بوی نابش را در طبیعت،میان علفزارها حس نکرد،اشکهای شبنمینش را بر برگ گل های لطیفش ندید و صدای
خش خش پائیز را نشنید،زلالی آب رودها را ندید،و گستاخانه به جای اینکه دلبری های معشوق را بنگرد و با او به عشق بازی برآید، طغیان کرد
ندانست که او کیست ،کجاست،و چرا ما را آفرید!
انسان امروزی از درک این همه زیبایی جا ماند !و نرفت و ندید
آیاگوش نداشت که بشنود،صدای نیایش پرنده ها را ،سحرگاهان که به تسبیح او برخواسته اند ،آواز اذان سر داده اند و میرقصند!
کوه ،درخت،پرنده ها علفزارها،همه و همه تسبیح گویان مشغول راز و نیاز با اویند و از لطافتش،کرامتش،محبتش،زیبایی و رحمتش سخن میگویند جز انسانی که همواره خواب است ،نمیشنود و نمیبیند دستان نوازشگر یار را که سحرگاهان به نوازش گل ها مشغول است
نمیبیند که یار چگونه مشتاق است برای در آغوش کشیدنش!
آیا دستان مهربانش را هنگام موج زدن دریا نمیبینی!که چگونه در انتظار به آغوش کشیدن توست؟!نمیبینی چه شوری چه مدی دارد!؟
نمیبینی که صدف را آفرید که راز نگهداری از گوهر وجودی ات،مروارید درونت را به تو بگوید!
آیا خدا را در زمین و آسمان و ستاره و دریا …نمیبینی؟
صدای قو قو کنان پرنده های جنوب را نمیشنوی
سکوت شبانگاهش آرامش دهنده ی تو نیست
قرانش به تو روح و جلایی دوباره
نمیدهد؟!
آیا مادری چون فرشته هایش به تو نبخشید،که در عطر وجودش مست شوی و در آغوش پر مهرش تمامی غصه های عالم را به فراموشی بسپاری؟
پس چگونه با بی مهری تمام ،به خیال احمقانه و خام خود به جنگ با او برخواسته ای!!!!!!!
مگر نمی دانی که همه چیزیش لطف است و مرحمت!
میگویی پاییز را آفرید که غمگین کند ترا
زمستان را آفرید که دست و پاهایت را منجمد کند
بهاری که خوابت کند
تابستانی که بسوزاندت!!!!
در ماتریکس ذهن خود مانده ای و بیدار نمیشوی
بیدار شو و ببین ،بشنو وببوی،لمس کن،عاشقانه هایش را
پاییزی که صدای خش خش برگهایش صدای ورق زدن قرآن دلت است،شور است و صفا
اگر غم دارد یادآور غم فراق معشوق است
خدایی که در اشتیاق وصل بندگانش است،
پاییز را که دیدی دلتنگ شو،بفهم که او هم دلتنگ ماست
بفهم که او با با وجود بی نیازی محض چشمانش به نگاه توست ،شاید که عاشق شوی شاید.او صمد او مالک او قادر او جمیل بسیط فتاح رحمان و رحیم است و….پس چرا همواره او به سمت توست و تو به سوی دیگری!ای بت پرست
او نور است و تو تاریکی!پس قبله ی اصلی را دریاب!دریاب !دریاب
آیا
با دیدن زمستان سردی قلب خودت را به تصویر کشاند،چگونه سرد و یخ و بیخیال عاشقانه هایش را نمیبینی و از کنارش عبور میکنی.
چگونه چشمانت را بر آن نگاه پر عنایت و زیبا میبیندی
باران! شاید اشک های لطیف فرشتگانند که میبینند معبودی،معشوقی ،زیبا رخی ،اینقدر بندگانش را میخواهد و دوست میدارد ولی آن ها سرشار از نیاز هم،گستاخند و نمیفهمند و نمیخواهند بدانند،در خواب ابدی مانده اند
اشکها به میانه ی راه که میرسند با نزدیک شدن به یخ وجود بشریت یخ میزنند و به برف تبدیل میشوند! و باز هم خدا و خدایی که در این نزدیکی است
بهاران مستی و طراوت و زندگی بهمان میبخشد ،بوی خوش محمدش در هوا پراکنده میشود ،دوباره گل و سبزه و زندگی مجدد می آفریند ،این بهار هم بوی معبود میدهد پر از شور است و هیجان، و زمین در بهار مجدد مست است
و تابستان،که گرمای وجود معبود را حس میکنیم،پر حرارت و پراشتیاق تر از همیشه!بوی عطر سیب و گلابی و هلو ،هندوانه و خیار و انگور و …
و چقدر خوش مزه است این فصل،فصل فصلِ مزه هاست ،فصل فصل عاشقانه هاست
و اما امان از این،انسانِ در منجلاب و کثافت مانده،چشمان نابینایش را بر همه چیز و همه کس بسته،ناشنوای ابدی شده، انسانی که نه فروغ ستاره ها ی شب را دید ،نه عروس آسمان را ،،نه حتی صدای پر پر زدن پروانه را شنید!!!!

زینب جوادی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

مطالب مرتبط

طراحی و پشتیبانی : آسان پرداز